سپهرسپهر، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 12 روز سن داره

سپهر عشق مامان

برگشتن از سفر نه چندان دلچسب !

1391/3/17 12:48
نویسنده : مامانی
267 بازدید
اشتراک گذاری

سلام. سلام به همه ی مامان ها و خاله ها و عمه های گل و مهربون.سلام از طرف من و سپهر که خدا رو شکر سلامتیش رو بعد از یه دوران سخت به خواست خدا بدست آورد.

چی کار میکنید با گرمای طاقت فرسای اهواز؟؟

به خدا آدم های شهرهای بالا هستن که متوجه میشن زندگی یعنی چی.اینجا مگه آدم جرأت داره ساعت 1 ظهر بره بیرون؟چه برسه به پارک؟!؟!؟!

ولی شهرهای بالا . . .

خاله ها چه حال ؟ چه خبر؟ خوش میگذره ما رو این چند وقت ندیدید؟

من و سپهر اومدیم با کلی خبر.

طاقت کنید و خاطرات من و سپهرم رو ببینید و بخونید اگه دوست داشتید نظر بدید که من و سپهر ممنون میشیم.

ما به خواست خدا پنج شنبه 28 اردیبهشت ماه به مقصد تهران/ کرج حرکت کردیم.

آقاجون : راننده

مادر جون: کمک راننده.

بابایی و سپهر و مامانی : صندلی عقب.

واسه سپهری هم یه جا درست کردیم عین تخت، که .واسه خودش لم بده، بخوابه، بازی کنه و آب تو دلش تکون نخوره گل پسر. خلاصه رفتنی واسش کویت بود. از خواب که پا می شد سریع آبمیوه مهیا، غذا آماده، آب آماده، همه هم قربون صدقه اش میرفتیم.

مامان جان تو هم هی خودتو لوس میکردی واسمون الهی فدات بشم.

حدودای 10 رسیدیم اندیشه (کرج) با آب و هوای عالی. (جای همه ی اهوازی ها خالی). خونه خاله معصومه (خاله ی مامانی که یک سالی میشه رفتن اندیشه با دو تا پسراش و خاله آرزو دخترخاله مامانی که عین خواهر می مونیم باهم. آخ که از وقتی رفتن اونجا خیلی دلم واسشون تنگ میشه)

خلاصه بعد از سلام و احوال پرسی و روبوسی، شام رو بیرون از ساختمون خونه خوردیم. (دم در، از بس که هوا خوب بود حیفمون می اومد بریم توی ساختمون)  و کم کم وسایل رو بردیم داخل و بعد از صحبت و کلی خوشحالی همه خوابیدن و ما هم به زور آقا سپهر رو بعد از بازی، با کلی خواهش و التماس خوابوندیم. نه که توی ماشین حسابی ترکونده بودی مامان جان!

فرداش ساعت 12 ظهر رفتیم پارک نزدیک خونه و جاتون خالی ناهار رو اونجا خوردیم. دایی علی (پسرخاله مامانی) دوربینو گرفته بود دستش و کلی از آسمون آبی مامان عکسای خوشکل گرفت که چند تاش رو توی ادامه مطلب میزارم خدمت خاله های گل.

بله، تا اینکه شب شد و ما هم ساعت 9 شب حرکت کردیم سمت تهران خونه عمه مهری (خونه اشون خالیه و معمولاً تابستونها میرن تهران).

رسیدیدم و چشمتون روز بد نبینه. یه آقا موشه خیلی بزرگ دیده خونه خالیه و هیچکی توش نیست، تا تونسته بود اونجا واسه خودش جولان داده و به گمونم پارتی گرفته.

منو میگی سکته کرده بودم. با جیغ من ، موشه هول شد و خواست فرار کنه ، رفت روی پای خاله ریحانه. بیچاره مرده بود از ترس. (خاله ریحانه از 10 روز قبل رفته بود تهران و قرار بود با هم برگردیم اهواز) . خلاصه، رد موش رو گرفتیم و دیدیم که بله، یکی در راه آب زیر ابگرمکن رو باز گذاشته و آقاموشه دیده بهترین فرصت واسه پارتی گرفتنه، اومده و واسه خودش همه جا رژه رفته.

دردسرتون ندم. اون شب بشور و بساب و ضد عفونی و تمیز کردن بود دیگه. روی قالی ها ملحفه پهن کردیم و با دمپایی روی موکت راه می رفتیم.

فردای اون روز(شنبه) نوبت من و بابایی و خاله ریحانه بود که بریم بازار و شپهر هم پیش مادر جون و آقاجون موند. تا عصر که برگشتیم خونه. فرداش هم همه رفتن بازار غیر از من و پسر خوشکلم و ساعت ١ ظهر برگشتن. چون من واسه آقا سپهرنوبت گرفته بودم از فوق تخصص گوارش واسه مشکل روده ای که داره (حساسیت به پروتیین گاو و چون شیر خودم رو میخوره، منم نباید هیچگونه پروتئین گاو استفاده کنم.) که خدا رو شکر دکتر گفت احتمالاً، ایشالا از ١ سالگی میتونید هر دوتون پروتئین استفاده کنید.

اومدیم خونه . اوایل شب سپهرم خیلی بی قراری میکرد و بدنش یه هو داغ میشد.استامینوفن بهش دادم که ساعت ١٢ خوابید و یهو ساعت ١ونیم با صدای جیغ وحشتناکش همه از خواب پریدیم.(آخه مامانی سابقه نداشت که تو جیغ  بزنی، پسر آرومم) سرش هم خیس بود از عرق انگار که یه سطل آب خالیکرده بودن روی سرش و خشکش نکرده بودن.خیلی ترسیده بودیم. سریع زنگ زدیم آژانس که ببرمون نزدیکترین بیمارستان. رفتیم بیمارستان کودکان شهید فهمیده که از همه جا نزدیکتر بود.

بعد از پذیرش و ویزیت ، دکتر تشخیص داد باید بستری بشه و سرم بزنه و ازش آزمایش بگیرن.

نمیتونم حال اون موقع ام رو بگم . همینقد بگم که بغض گلوم رو فشار میداد.پرستار شیفت اومد که از دستش خون بگیره، بی انصاف آرنج دستش رو اینقد فشار داد که دستش کبود شد. خون که ندید اون یکی دستش رو هم همین کار کرد. دیگه اعصابم خورد شد و سپهر رو از زیر دستش کشیدم بیرون.گریه سپهر که بند اومد بابام کمی با من و کمی با یه پرستار دیگه صحبت کرد و یکی دیگه اومد که بهش سرم بزنن. و ازش خون بگیرن. باید میدیدین چطور پسرم اشک میریخت و با نگاهش التماس میکرد که بغلش کنیم....

به هر حال، اینبارتوی پاش رگ پیدا کردن.دردسرتون ندم که اون شب بیمارستان بودیم با بابا و آقاجون تا ساعت ٩ صبح و الهی قربون پسرم برم بیحال روی تخت افتاده بود. وقتی هم که آوردیمش خونه همش خواب بود. من هم دیگه از خونه بیرون نزدم تا روز ٤ شنبه که برگشتیم به سمت اهواز. اگه چیزی میخواستم به بقیه میگفتم واسم بگیرن.

راستی روز سه شنبه هم تهران بارون میومد. اون هم چه بارونی! اما به جاش اهواز....

میگن اینقد خاک بوده  که ٤شنبه رو تعطیل کرده بودن.

به هرصورت ما حدودای ١١ شب رسیدیم اهواز .

(ادامه دارد)

با دیدن عکسها خستگی در کنید. برمیگردیم دوباره!

حمام قبل ازسفر

حمام قبل از سفر

 پسرم و بازی با آقاجون

همه باهات سرگرم میشدن مامانی

 

بازم یه چیز قابل خوردن

 

این قیافه ای هست زمانی که چیزی رو متوجه نمیشی ، قربونت نگاهت

 

امیر (پسر دایی علی) و آقا سپهر.

اینجا پسرم با امیر دوسته.

 

دعوای پسرم با امیر

از راست : ملیکا ( دختر دایی امید) - امیر ( پسر دایی علی) - آقا سپهر جنگجو - هانیه خانوم (دختر دایی علی)

قربونت خندت

 اینجا محوطه جلوی همسایه خونه خاله معصومه هستش (همسابه جفتیشون)  که صاحب خونه خیرش (خدا رحمتش کنه) تقبل کرده بود، یه پارک وحش درست کرده بود و شانس آقا سپهر همشون خواب بودن. طاووس و عقاب و سگ و ... و ما فقط تونستیم چند تا عکس خانوادگی بگیریم.

قربون هر دوتاتون

این عکس قشنگ حضرت علی اصغر (ع) هم روی دیواربغلی خونه خاله کشیده بود .

بازم کار همون همسایه اشونه که یه طرف پارک وحش میشه.خیلی جالب بود.

مامان جانم ول کن دیگه

سپهر عاشق این عکس شده بود و از ذوق جیغ میزد و ول نمیکرد. تا میخواستیم بیاییم بیرون دادش بلند میشد.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)